تبليغاتX
***I LOVE J***
***I LOVE J***

با صدای تو قلب من آرام می شود/ وقتی تو نیستی قلب نا آرام من دنبال تو میگردد

یه سلام عاشقونه با یه بغض بی بهونه

می نویسم تا بدونی یاد تو تو دل میمونه...

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391ساعت 7:51 توسط RJ|

دلتنگی آخر دوست داشتن است

به اندازه تمام دلتنگی های دنیا دوستت دارم.

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391ساعت 7:49 توسط RJ|

زيبايي يك زن در لباسش...
موها...
يا اندامش نيست...
زيبايي زن را بايد در چشمانش جستجو كرد...



زيرا تنها راه ورود به قلبش آنجاست...

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391ساعت 1:12 توسط RJ|

میان مشغله ها گم شده ام...
ولی دلم برای هوایت
همیشه بیکار است...

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391ساعت 20:26 توسط RJ|

حسادت اولین نشانه ی عشق است
و بزرگترین دشمن عشق هم هست.....!
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391ساعت 20:17 توسط RJ|

چه حسِ قشنــــــگيه
وقتی از نگاهــــش ميخونی که از نگاه کردنت واقــــعن لذت ميبره ....!!

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم فروردین 1391ساعت 1:53 توسط RJ|

به سلامتی اونی که با این که در مورد هزار تا چیز صحبت میکنه ، ولی تو فکرش فقط یه چیزه " عشقش"

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم فروردین 1391ساعت 23:9 توسط RJ|

سر به هوا نيستم اما هميشه چشم به آسمان دارم حال عجيبي ست ديدن همان آسمان که شايد تو دقايقي پيش به آن نگاه کرده اي.

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم فروردین 1391ساعت 22:0 توسط RJ|

باكی نیست كه تاوان اغوشت اتش است ..!!

من اولین داوطلب جهنم هستم .

نوشته شده در شنبه دوازدهم فروردین 1391ساعت 15:45 توسط RJ|

بالاخره تولدمو امسال یادش نرفت.

اصلا باورم نمی شد که یادش بمونه. فکر میکردم بازم مثل سال های قبل بشه.

هورااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

دوووووووووووووووووووووووووووووووووست داااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااارم یه دنیا عاشقونه.

۱/۸

نوشته شده در چهارشنبه نهم فروردین 1391ساعت 18:34 توسط RJ| |

هیچ وقت چشمات رو واسه کسی که معنی اشکاتو نمی دونه گریون نکن.
نوشته شده در شنبه پنجم فروردین 1391ساعت 23:1 توسط RJ|

حرفای من حرف دله هرچی که هست حقیقته.

نوشته شده در شنبه پنجم فروردین 1391ساعت 22:58 توسط RJ|

شمع و شب و پروانه که رفتند

من و غم باکه نشینیم

نوشته شده در شنبه پنجم فروردین 1391ساعت 22:56 توسط RJ|

فقط واسه آرامش خاطر عشقم میگم

یه روزی میشه که

فقط پیش خودم باشی

نوشته شده در شنبه پنجم فروردین 1391ساعت 22:54 توسط RJ|

زندگی راز غریبی است که

مرغان مهاجر دانند

ولی فقط تو زندگیم

خودت جا داری فقط R

نوشته شده در شنبه پنجم فروردین 1391ساعت 22:49 توسط RJ|

عشق یعنی

انتظار منتظر

عشق یعنی دوست داشتن یکی

که فقط تو رو دوست داشته باشه

(I love you)

نوشته شده در شنبه پنجم فروردین 1391ساعت 22:46 توسط RJ|

در كجا رسم بر اين است كه عاشق نشوى/ باغبان باشى و دلتنگ شقايق نشوى

نوشته شده در چهارشنبه دوم فروردین 1391ساعت 16:40 توسط RJ|

سکوت مقدس عشق را میستایم

بر لبهای بسته اش بوسه میزنم

شاید مرحمی باشد برای فریاد در گلو مانده ام

سکوت میکنم ، صبر میکنم  و همین است

که مرا هر روز به عشق مجنون تر میکند.

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390ساعت 17:1 توسط RJ|

آرزو دارم فقط یکبار سرت را روی سینه ام بذاری تا تپش نامنظم قلبم را احساس کنی

ولی میترسم که قلبم به احترامت بایسته

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390ساعت 23:14 توسط RJ|

عاشقان راعشق فرمان ميدهد لوتيان رامعرفت پس سلام اي عاشق لوتي صفت.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390ساعت 23:6 توسط RJ|

حـــــواســــــم را هـــــر کجــــا کــــــه پــــرتـــــــــــــ ـ می کنـــــم بـــــاز هــم کنــار تــــــــــــــو می افتـــد!
نوشته شده در شنبه هفدهم دی 1390ساعت 14:36 توسط RJ|

مامانش از مسافرت اومده خوش اخلاق شده.

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم دی 1390ساعت 18:36 توسط RJ|

بگذار لب هایت برای بوسیدن باشند... تو... چشمانت...به اندازه ی کافی حرف برای گفتن دارند...!!

نوشته شده در شنبه دهم دی 1390ساعت 14:47 توسط RJ|

چه معادله ی نا برابری وقتی که من برای دیدنت چشمهایم را می بندم و تو برای ندیدنم.
نوشته شده در شنبه دهم دی 1390ساعت 9:32 توسط RJ| |

از عجایب عشق همین است : تنها همان آغوش آرامت می کند که دلت را به درد می آورد .
نوشته شده در چهارشنبه هفتم دی 1390ساعت 13:10 توسط RJ|

دلتنگى عین آتیش زیر خاكستره گاهى فكر میكنى تمام شده اما یك دفعه همه وجودت را آتش میزنه.

نوشته شده در دوشنبه پنجم دی 1390ساعت 13:52 توسط RJ|

سینه میسوزانی ای دل چو می آغازی سخن 

بس کن این شب ناله ها را  ازچه  خواهی رنج من

جرم و تقصیر از تو بود از یار دیرین بد نگو

هر چه کرد آن یار شیرین با تو ناز شصت او

هرزگی کردی سزای هرزگی رسوایی است

حاصل رنگ و ریا در عاشقی تنهایی است

از بهشت وصل جانان دوزخ غم ساختی

سینه رنجور من در التهاب انداختی

در کفت بود آنچه عمری آرزو می داشتی

پنیان بنهادی و باب کتان برداشتی

ای دل دیوانه بشنو این مرام زندگیست

او که گریان کرد چشمی را نصیبش خنده نیست

وصف گل رویان شنیدی پا ز سر نشناختی

عیش نا اهلان گزیدی تا گل خود باختی

در پس و پیشت گل خوش عطرو بو بسیار بود

آن گلی که از جور تو پژمرده می شد یار بود

همچو شاهین بر ستیغ قله ها پر می زدی

مسخ موشی گشتی و از قله پائین آمدی

با همه خردی ز تو آرامش و شادی ربود

آنچه پائینت کشید از قله ها نفس تو بود

در خم بی راه از خود پشت پا خوردی دریغ

رفت عمری و ندیدی از کجا خوردی دریغ

هر نگاهی محرم دیدار روی یار نیست

هر دلی در عاشقی خوش دست و شیرین کار نیست

یاد باد آن روزگار ای دل که یاری داشتی

در میان باد نوشان اعتباری داشتی

از گذرها می گذشتی خیره سر هنگام جو ی

روز و شب با یار یک دل می نشستی روبه روی

حالیا بی هایو هوی آن سرافرازی چه شد  

   یار را بازی گرفتی آخر بازی چه شد

این زمان دیگر سر تو با گریبان آشناست

  هر دلی ارزان فروشد یار او را این سزاست

آبروی هر کسی در آبروی یار اوست

   اعتبار هر دلی در خوبی دلدار اوست

گفته بودم با تو رسم عاشقی اینگونه نیست

پیش یار از دیگری افسانه گفتن خیره گیست


گفته بودم با تو ای دیوانه بس کن سر کشی

  بس نکردی سر کشی اکنون اسیر آتشی

شب سحر شد بامداد آمد تو می نالی هنوز                          

نوش جانت زهر حسرت ای دل رسوا بسوز

نوشته شده در چهارشنبه سی ام آذر 1390ساعت 13:2 توسط RJ|

روزگاريست كه من طالب رخسار توام فكر من باش كه در اين شهر گرفتاره توام گفته بودي كه طبيب دل بيماراني پس طبيب دل من باش كه بيمار توام
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آذر 1390ساعت 15:38 توسط RJ|

امروز تولدشه

زنگ زدم بهش اعصابش داغون بود.

بعد اینکه تل و قطع کرد بهش اس دادم آدم که روز تولدشه اعصاب خودشو الکی داغون نمی کنه.

تولدت مبارک

فکر میکنی جواب اسمو چی داد؟

جواب داد ول بابا تو هم با این تولد کشتی مارو گور بابای تولد.

انچنان پیامی بهم داد که فکر نکنم دیگه جرات کنم به کسی تولدشو تبرک یگم.

نوشته شده در جمعه سیزدهم آبان 1390ساعت 11:45 توسط RJ| |

روزهای بدی می‌رسد؛ که از شدت تنهایی بالشت را به آغوش میکشی! اما: روزهای بدتری هم می‌رسد که بالشت را به آغوش میکشی؛ چون کسی را لایق آغوش خود نمیبینی.
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم فروردین 1390ساعت 21:20 توسط RJ| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ



خدمات وبلاگ نويسان-بهاربيست